![]() |
![]() |
|
| چراغها نمیدانند که من سلطان غمهایم بیا ای دوست با من باش که من تنهای تنهایم |
|
جدايي را نمي خواستم خدا كرد
نمي دانم كدام ناكس دعا كرد يار با ما بي وفايي مي كند بي سبب از ما جدايي مي كند شمع جانم را بشكست آن بي وفا جايي ديگه روشنايي مي كند مي كند با خويش و خود بيگانگي با غريبان آشنايي مي كند نمي دانم از اول بي وفا بود يا كه نازش كشيدم بي وفا شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1391/02/25ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط صنم و هاله |
|
|
اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه وکال ميشي برام ماه شباي بي سحر ميشي برام ستاره ي راه سفر ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني براي سعادت شبا شعرامو من داد مي زنم براي خوشبختي تو خدا رو فرياد مي زنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1391/02/25ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط صنم و هاله |
|
|
یک نفر من را از ارتفاع هزار پایی و شاید هم بیشتر به
اینجا پرتاپ
کرد
و این آغاز فروپاشی بود من به بلوغ نخواهم رسید هر قطعه از من جایی جا مانده است - شاید کلمات را نمی فهمی وقتی من از فروپاشی می گویم! وقتی از دوست داشتن دروغ های مهربان می گویم و از لبخندی که بر لب هایت عفونت کرده بود. شقیقه هایم تیر می کشد خودم را پشت پنجره اتاق می گذارم و چشمانم را تماشا می کنم چشمانم رودخانه یخ زده ای است که خواب ماهی می بیند من به پایان این شب ایمان ندارم من با تاریکی هم آغوش شده ام، من در تاریکی نطفه بسته ام و من تاریکی زاییده ام من ضربان قلب این شبم شقیقه هایم تیر می کشد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1391/01/30ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط صنم و هاله |
|
|
هر جا که دلي شکسته ديدي , يادي ز من شکسته دل کن ..
هر جا يک قفس پرنده ديدي , يادي ز پر و بال بسته ام کن .. هر جا که درخت بي پري بود , يا شاخه ي نازک و شکسته .. هر جا که بلور پاک شبنم , ديدي که به روي گل نشسته .. يادي ز من شکسته دل کن .. اي بي خبر از محبت و عشق , اي بي خبر از سرشک ياران اي بي خبر از شکايت دل , فارغ ز خيال بي قراران هر جا که به روي موج دريا , آن قوي سپيد بي نوا مرد , هر جا که کنار تخته سنگي , آن لاله نو شکفته پژمرد .. يادي ز من شکسته دل کن .. يادي ز من شکسته دل کن . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1391/01/14ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط صنم و هاله |
|
|
پرسید چرا دیــــر کرده است؟
گفتم از عشـــق من چونین سخن مگو...! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/12/27ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط صنم و هاله |
|
|
هرگز به دست اش ساعت نمی بست
پرسیدم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/12/27ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط صنم و هاله |
|
|
اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم
اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن راخواهم زد عشق بها دارد ... من و تو بودیم و یک دریا عشق ، حالا من هستم یک دنیا اشک ... آری ... عشق بها دارد !! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/12/16ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط صنم و هاله |
|
|
دستت را از روی قلبم بردار.بگذار بار دگر خون در رگهایم شریان داشته باشد.دلم برای دیدن خوابی راحت تنگ شده.صداهای اشنا برایم ازار دهنده شده.به زیبایی حس مردن را لمس می کنم.خرد شدن استخوانم را می فهمم ولی زبانم باز کم کاری می کند.ان نزدیکان گرگ نشان همیشه تورا طعمه ببینند تو را هم گرگ می کنند.صدای قلبم ضعیفتر از صدای موج دریا در وسط بیابان شده.دلم می خواد تنهای تنها در گوشه ای از این دنیا زندگی کنم .می خواهم این بار اشنایانی پیدا کنم که دوستم نداشته باشند فقط مرا بفهمند همین. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/12/15ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط صنم و هاله |
|
|
شکایت عشق ندیدی چشمهایم زیر پایت جان سپرد آخر گلویم از صدای های هایت جان سپرد آخر نفهمیدی صدایم بغض سنگینی به دوشش بود به دوشش بود اما از جفایت جان سپرد آخر نترسیدی بگوید عاشقی نفرین به آیینت که از چشمان جادویت خدایت جان سپرد آخر نمی دانی و می دانم که می دانم نمی دانی که دل در خواهش آن انزوایت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشینی از برای یار دلگیر است بخوان شعرم که شعرم در هوایت جان سپرد آخر ... فریاد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/12/15ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط صنم و هاله |
|
|
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است. ازدست دادن کسی که دوستش داریم خیلی دشواراست. اما اکنون به این نتیجه رسیده ام که کسی کسی را از دست نمیدهد؛ زیرا مالک آن نیست ، و این یعنی آزادی ، داشتن بهترینهای دنیا بدون آنکه صاحبشان باشی ... اگر حس روییدن در تو باشد، حتی در کویر هم رشد خواهی کرد. خداوندا، مگذار آنچه را که حق می دانم ؛ به خاطر آنچه که بد می دانند، کتمان کنم . . .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/12/08ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط صنم و هاله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
حامد صلصالی خاطرات دانشجويي ما رند - ماکو راه آزادي وبلاگ پزشكي موسي شاعر ستاره های سربی |
|
RSS
|